|
طرحی از یادتو
|
حرف تازه اي به خاطرم نمي رسد
ور نه با تو حرف ميزدم
من هنوز زنده ام
آفتاب پشت ابر مانده ام
من در اين سكوت
بارها برايتان
شعر گفته ام – شعر خوانده ام
من خيال نيستم
هستم و هنوز
معتقد به واژه ي زوال نيستم
حرف تازه اي به خاطرم نميرسد
ورنه- لال نيستم

عبور از شب یک ساله شد
گذرگاه شب مسیریست به بلندای سنگینی سکوت تو ئی که گفتی با اعتماد به من از شب عبور کن!
و حالا دست نوشته های ذهن ملتهبم یک ساله شد...
روزگاری بدنبال حریمی ، ورق پاره ها را جستجو می کردم . به امید آنکه ناله های ذهنم را بنگارم .
تا در این وادی گشت و گذار تو تصمیم گرفتی همسفرم شوی می خواستم بی پرده بگویم . اما نشد
و کلمات در میان راز و رمز ها پنهان شدند و من ماندم و ذهن جستجوگر دوستانی که همگام
همیشگی ام بودند . نوشته های این وبلاگ ازدل پریشانم نشات گرفته و و در طی این ۱ سال
عبور از شب با دست نوشته ها و دل نشسته های من پایدار مانده است تنها برای دل خودم مینویسم
و با تمام مطالبش گریسته ام .چهره ی روزگار برای من چندان زیبا نبوده است و مشاهده ی درد
انسانهای اطرافم شاید دلیلی برای قدرت قلم بوده است این وبلاگ رفیق لحظه های شاد و پر از دردم
بوده است . رفیقی که هیچگاه دروغ نگفت ، و مرا در هیچ صحنه ای تنها ننهاد . به ۱سال رفاقتم با وی
افتخار می کنم . و امیدوارم این مهم هیچگاه بوی هجران را نبیند . امشب در خیال ماهتاب ، آسمان
رنگ دیگریست . خوشحالم ....
با تشکر از دوستانی که مرا در عبور از شب همراهی کردند...دوستتان دارم
غزال
می دانی؛ در اوج ِ داشتن، این همه "احساس خالی بودن" کردن چقدر دلگیر است؟؛
می دانی؛ در اوج عشق و محبت و خواستن، این همه "احساس دلتنگی و غربت" کردن،
چقدر دلگیر است؟؛
می دانی؛ در اوج خلسه ی محبت و عشق، "احساس خلاء تنهایی" کردن،
چقدر دلگیر است؟؛
....
....
زمانی بود که دلم برای لحظه های "تنها بودن" پر می زد .... آرزو می کردم
که زمانی باشد که فقط من باشم و من و من و من و من ....؛
زمانی بود که من پر از آرزوی خلوت "با من " بودم
....
....
حالا آن زمان رسیده است .... من تنهای تنهایم .... پر از خلوت با "من"،
پر از روزهایی که تنها رفیق راه، "من " است، پر از روزهایی که فقط من با "من" می نشیند،
گفتگو می کند، حرف می زند، من با "من" درد دل می کند، من با "من" اشک می ریزد،
من با "من" می خندد، من با "من" زندگی می کند و هیچ "غیر"ی ،
هیچ " دیگر "ی، هیچ "او " ئی نیست تا این همه خلوت خالی را،
این همه لحظه های تنهایی را پر کند؛
کنار لحظه لحظه ی زندگی " من " بنشیند ، به حرف هایش، به گفتگوهایش، گوش کند،
اشک هایش، خنده هایش، دلتنگی هایش، فریادهایش،
خشم هایش ...، و همه لحظه های خوش و ناخوشش را به تماشا بنشیند؛
اما ... امروز ... حالا .... این روزها .... بعد از این همه سال ها،
روزها و لحظه های تنهایی و دلتنگی،
که فقط خود "او می داند گاهی هر "دم" اش چند ساعت گذشته؛
فقط خود "او " می داند چقدر دلبسته و دلتنگ بودن با یک "او "یم؛
فقط خود "او" می داند، چقدر حسرت آمدن
و ماندن روزها و لحظه هایی را دارم که خبری از این همه
تنهایی ِ دلگیر ِ خلوت با " من " نباشد؛
فقط خود "او" می داند که چقدر حسرت آمدن و ماندن روزهایی را دارم که که این تنهایی
و خلوت پر از تکرار "گفتگو " و گفتگوی "تکرار "ها شود؛
فقط خود " او " می داند که چقدر دلتنگ تکرار ِ روزهای تکراری ام ...
چقدر دلتنگ تکرار حرف های تکراری، شنیدن حرف های تکراری ،
و گذراندن لحظه های تکراری ام؛
فقط خود "او " می داند که چقدر دلم برای روزمره شدن،
برای زندگی مثل بقیه آدم ها تنگ شده؛
فقط خود " او " می داند که چقدر دلم از این همه تفاوت گرفته و تنگ است
فقط خود " او " می داند که چقدر دلم می خواهد، چقدر محتاجم،
چقدر نیاز دارم که این روز های تلخ و دلگیرِ گفتگوی من با "من "،
خنده های من با " من " اشک ریختن من با " من" به آخر برسد
....
.....
باور کن گاهی برای عبور از میان این همه تفاوت، نفسم تنگ ِ تنگ می شود
من اينجا،در دورترين جاده ای که حتی تصورش هم نمی کنی،ايستاده ام.
من اين همه راه آمده ام
یـــــا
تو اين قدر دور شده ای؟
شب سرد زمستان را کسی می فهمد
که اغوش گرمی برای پناه بردن نداشته باشد


خداوندا ..........
به تسبیح تو سوگند
به حمد و قبله ات سوگند سوگند
من از کویت نران من دردمندم
گُنه کردم
ببخش !! آخر به بندم
رها کن این اسارت واین جدایی
دگر آخربه کی
این بی خدایی ،بی پناهی
من از درگاه تو، خواهان وصلم
تو لبیکم بگو
تا جان وهم جانان ببخشم
اگر ژیلا
خدایش، این اِلاهش راشناسد
خدا هم بنده اش،
این رانده اش را می نوازد
از سروده های زیبای دوست عزیزم ژیلا راسخ

"يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است ..."
قصه ی من .
قصه ی غصه و مهجوری و درد و بی کسی .
قصه ی خاطره های کودکی ...
غصه ی ساز جدایی که زند شاپرکی ...
تا نشیند به دلی ..
ولی افسوس شمع دل تو ...
پر این شاپرک پیر مرا ....
چو پری آتش زد ....
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند